{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

legacy of ashes

P¹¹

جیمین همین که حرف تهیونگ رو شنید تعجب کرد و با تعجب پرسید

«چیی؟؟.... واقعا....یعنی میگی یکی اومده تو اتاقت...واوو.... اصلا ببینم کی اومده... میدونی؟»

تهیونگ توی همون حالتی که نشسته بود گفت

« خبب....نه..نمیدونم...ولی باید بفهمم»

«ولی..اون خب.. گفتنت یعنی اینکه به یکی شک داری..یا میدونی....بگو ببینم به کی شک داری؟»

«خب.. مطمئن نیستم»

تهیونگ مکثی کرد و دوباره به صندلی اش تکیه داد و حرفش رو ادامه داد

«ولی....میتونم از طریق یه چالش و تله ی کوچولو بفهمم...میتونم خیلی زود بفهمم»

جیمین کمی توی فکر فرو رفت و بعد به خودش امد و گفت

«وایسا...منظورت اینه....مهمونی فردا شب...میخوایی از طریق اون مهمونی بفهمی....واو....تو دیگه کی هستی»

تهیونگ پوزخندی زد و بعد با اعتماد به نفس کامل گفت

«من کیم؟....خب.....من"کیم تهیونگ،رئیس باند سایه، کسی که هیچ کسی نمیتونه جلوش به ایسته»

تهیونگ با این حرفش به جیمین فهموند که اون چقد میتونه بی رحم و باهوش باشه

«و اینکه....زود فهمیدی.....درست گفتی.... دقیقا میخوام از طریق مهمونی بفهمم....و اینکه میخوام اینجوری... جونگکوک رو هم بسنجم.... نظرت چیه....خودم که خیلی از نقشم خوش اومده...تو چی،هوم؟»

جیمین تک خنده ای کرد و بعد آروم گفت

« چرا از من نظرمو میخوایی....تو که اخرش هم به حرف خودت عمل میکنی....و اینکه...جالبه..نقشه ی جالبی هست....خوشم اومد....هر کاری میخوایی بکن...بهت اجازه میدم»

جیمین اخر حرفش رو با شیطنت تمام گفت چون میدانست با این کارش تهیونگ بیشتر حرص میخورد و عصبی میشود،حتی با اینکه میدونست چه عواقبی دارد بازهم به حرفش و کارش ادامه داد

تهیونگ بعد شنیدن حرف اخر جیمین همنطور که انتظار میرفت عصبی شد، جیمین که فهمید حرفش روی تهیونگ اثر کرد از سر جایش بلند شد با عجله به سمت در رفت، ولی قبل از اینکه به در برسه و از اتاق خارج شه،صدای تهیونگ بلند شد که می‌گفت

«هاحح.....ببینم کی از تو اجازه خواست....خودت هم که میدونی چه از تو بپرسم یا نه من کار خودمو میکنم»

جیمین از واکنش تهیونگ و حرفش بلند خندید و بعد به سمت تهیونگ برگشت و گفت

« من که میدونم تو نمیتونی بدون من کاری کنی...بدون اجازه و نظر من هیچ کاری رو انجام نمیدی.....چرا خودتو میرنی به اون راه...خوشم اومد.... به کارهات برس ببینم »

جیمین بعد از حرفش دستگیره ی در رو گرفت و در رو باز کرد، قبل از اینکه کامل از اتاق خارج شود صدای داد تهیونگ رو شنید

« من بدون تو خیلی هم خوب میتونم کارامو بکنم....خودتو پادشاهی چیزی فرض کردی... چرا باید ازت اجازه بخوام...هاا»

جیمین از اتاق خارج شد و توی راه روی عمارت ایستاد و خنده ی محویی زد و به راهش ادامه داد

ان طرف دیگر در باند" وانتا بلک " (اینو یادم رفته بود بگم وانتا بلک اسم باند جونگکوکه، وانتا بلک هم یعنی سیاهی عمیق)، دستیار جونگکوک در حال انجام کارهای باند در نبود رئیسش بود، کمی بعد گوشی دستیار زنگ خورد، روی صفحه گوشی اسم " رئیسjk" نوشته شده بود، دستیار بدون هیچ مکث یا تنبلی ایی گوشی رو برداشت و تماس را جواب داد

«در خدمت رئیس....حالتون چطوره....چرا یه روز کامله ازتون خبری نیست؟»

جونگکوک با صدای بم و خونسرد جواب داد
«من خوبم...چیز خاصی نیست...فقط چاقو خورده بودم.....تهیونگ کمکم کرد»

«چی.. واقعا!...اون تهیونگ بی رحم و ظالم...به شما کمک کرده...مگه کمک کردن و نجات دادن هم بلده....واو....راستی ببینم کجایی؟»

«اومم...انگار بلده.....من خبب....الان توی عمارت شخصی کیم تهیونگ...دشمنم هستم»

«واقعااا.... جونگکوک چطوری فریبش دادی...چطوری تو رو برده به عمارتش؟؟»

«خودت هم خوب میدونی....یونگی....من استاد فریب دادنم.... یاد که نرفته من رئیس باند "وانتا بلک " هستم....کسی هستم که هیچ ادمی هویت واقعی من رو نفهمیده...و نخواهد فهمید»

« میدونم....عالیه... انگار تونستی که....به عمارت کیم نفوذ کنی...اگه همانطوری ادامه بدی... فکر کنم...به قلب و ذهنش هم نفوذی میکنی»

مکالمه ی یونگی که دستیار جونگکوک بود با خود جونگکوک مدت زیادی طول کشید، تموم اون مدت هردو باهم در مورد نقشه هایشان و کارهای باند و هر چیز دیگری حرف زدند، بعد از مکالمه جونگکوک احساس خستگی کرد برای همین تصمیم گرفت که کمی بخوابد.....

شرط داریم ببینید چقد نوشتم واستون
۴۰ لایک
دیدگاه ها (۱۵)

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 4بعد از آخرین کلاس مدرسه تقریبا...

« پروانه ای در میان طوفان »در میان جنگلی قدیمی، اما زیبا و س...

توووووووو جنی منیییییی

happy birthday to Lili

گل خونی پارت 36خطراسمات تهیونگ حرفی نزد  جونگکوک رو برد توی ...

فیک (تاکید میکنم فیککک) تهکوک 목소리🌌*دو پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط